میچرخد...
دمنوش پوست انار اینجاست و کنار شوفاژ نشستم درحالیکه کاردستی گل ِچرخان حرارتی_ کاردستی مدرسه دخترک_ از دیروز روش داره میچرخه. چندبار چرخیده از دیروز؟ .. هزاران بار... چرخشش جلوی چشممه و حسش میکنم اما دقیقا خودمونم همیشه درحال چرخشیم.. درحال سپری کردن روزهایی که نمیدونیم چقدر ازش باقیمونده...
گاهی به این فکر میکنم که اگر یه روال عادی داشته باشه زندگیم، چندبار قراره سر خاک عزیزی گریه کنم؟ ... بعد بلافاصله اون کلام ناب دردانه های خدا بهم آرامش میده: "هم و غم روزی را نداشته باش که معلوم نیست از عمر تو هست یا نه"
روزها ملایمن یطوری که معلوم نیست آرامش قبل از طوفانه یا آرامش بعد از طوفان
دغدغه اصلیم اینه که امانتدار خوبی باشم بابت امانتهای پاکی که خدا بهم لطف کرده داده...
دوست ندارم جلسات مشاورهمو ادامه بدم بهم حس خوبنبودن میده، حس نیازمند بودن ، حس ناکافی و بی ارزش بودن... رفتن سراغ تمریناش برام رنجآوره😶
امیدوارم باگهای ذهنیمو بتونم ترمیم کنم....
