و من، وقتی که خودم هستم

وقت‌هایی که حرفهایم از ذهنم میچکند

جمعه شب

جمعه ۱۴ آذر ۱۴۰۴،  22:15

جمعه شبه ولی هیچ اثری از استرس صبح بچه مدرسه فرستادن نیست، چون فردا و پسفردا مدارس بازم آنلاینه

پسرک داره تو گوشی کلیپهای گیمر ها رو می بینه

من کارهای انتهایی روز رو انجام می‌دادم

دخترک هم میلوله گوشه و کنار خونه و کارهای بی معنی از نظر ما و بامعنی از نظر خودش رو انجام میده

داشتم به این فکر میکردم که ۶ ماه پیش این سکوت و آرامش و با خیال راحت رو مُبل خونه خودمون لم دادن، آرزوی هممون شده بود؛ ولی حالا برامون همینقدر عادی شده، بله ، آدمیزاد همینقدر سریع عادت میکنه و ناسپاسه

ولی من

از ته دل میگم شکرت خدا

شکرت برای تک تک همین لحظات بظاهر معمولی

شکرت که آرامش نسبی داریم، برق داریم، آب داریم، هنوز میتونیم نفس بکشیم و ریه هامونو طوری خلق کردی تو هر شرایط هوایی به ما اکسیژن برسونن

شکرت برای محبت امیرالمومنین 💚 علی علیه السلام، که توی قلبم حسش می کنم.... تو فرمودی " حُبُّ علیٍ عبادة "

پس منم یکی از عابدان تو هستم...

خدایا نعماتی که به ما دادی رو ازمون نگیر

بلایایی که ازمون دور کردی بهمون نزدیک نکن

ما رو یه لحظه به خودمون وامگذار..‌

پ.ن: آقای نیامده ام

جمعه ای دیگر گذشت

و تو نیامدی

دم غروب ِ جمعه، همه از جعبه جادو به "دربی" زل زده بودند و آرزو میکردند آن توپ چرمی وارد دروازه ای شود..‌

من در آن لحظات تو را آرزو کردم... آشکار شدنت را

ببخش که همه مان انقدر غافلیم...

اگر آن ده هزار نفر همه یکصدا تو را تمنا می کردند، می آمدی؟...

نمیدانم..

فقط می‌‌دانم که عقربه ها از این جمعه هم عبور کردند و تو، نیامدی...

بانو

ابزار حدیث

من از سامانه نوشتاری بحران حمایت می کنم

سامانه نوشتاری بحران

آمارگیر وبلاگ